تبليغاتX
فردایی بهتر و بهتر

فردایی بهتر و بهتر

مرغ سحر تنبل

می دونین چیه حال حموم رفتن ندارم...

امروز مثل یه خانم خوب خونه موندم و یه تغار پیاز سرخ کردم. خوب من اصولا همینطورم. یه روز قیام می کنم و سبزی پاک می کنم و سرخ می کنم. کرفس سرخ می کنم. بادمجون سرخ می کنم و پیاز هم می سرخم! (چه فعل جالبی کشفیدم. خودم خوشم اومد)

حالا بوی خونه رو ولش کنین. خودم بوی پیاز می دم. حالش نیست برم حموم. با این بویی که می دم روم نمی شه برم مغازه خرید! برای همین در خدمت شما هستم!

فردا اینجا تعطیل رسمیه. البته ۴ جولای (روز ملی آمریکا) شنبه س. اما اینجا فردا رو هم تعطیل کردن. این روز برای آمریکایی ها روز مهمیه و کاروان ها ی شادی راه می افته و مردم پرچم آمریکا رو بالای درشون میزنن و...

امسال اولین سالیه که من این روز مهم رو اینجا هستم.

براتون می نویسم که چطور گذشت...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:28  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

از برناد شاو

 

معنی حقیقی آزادی مسوولیت است. بهمین جهت است که اغلب از آن می ترسند!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:15  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

دروغگو دشمن خداس

داشتم تلویزیون فارس نیوز رو نگاه می کردم... فکر کردم:

دروغگو دشمن خداس

جالبه که اینا شعور مردم رو چه راحت زیر سوال می برن! خوبه فیلما رو با چشای خودم دیدم!

خوبه همه کسانی که من می شناسم و روز شنبه اونجا بودن چیزای دیگه ای تعریف کردن و منهم شنیدم...

حتی خوبه مصاحبه نامزد ندا رو خودم تو بی بی سی شنیدم و بعد دیدم تو فارس نیوز تبدیل به دروغش کردن و به خورد بیننده ها دادن! اگه راست می گن چرا مستقیم پخشش نمی کنن؟

اینا دشمن خدا هستن واقعا!

بعد فکر کردم لابد فیلمایی هم که سی ان ان و بی بی سی از غزه نشون می دادن دروغ بوده.  بابا سربازای اسرائیلی هم از سنگ پراکنی های فلسطینی ها آسیب دیدن...

آخی...

این فلسطینی ها برن از طریق مدنی حقشون رو بگیرن...

اصلا تو خیابون اومدن نداره که!  اصلا یه وجب خاک اینهمه ارزش داره براش خودشون رو بکشن؟

من هنوز غذا نمی تونم بخورم بخاطر دیدن فیلما، بخاطر دروغهایی که به خورد مردم می دن...

یه آشنای سلطنت طلب داشتیم هنوز ادعا می کنه ۱۷ شهریور هیچکس با تیر کشته نشد! زیر دست و پا له شدن!

چقدر تکرار می شه این تاریخ!

خیلی عصبی ام... شرمنده. همین جا رو دارم که حرف بزنم. ببخشید ناراحتتون می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:54  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

کارررررررر

آقا جان. رییس جان! اعصابم خرابه. چرا اینقدر کار می دی بمن؟

بابا ولم کن! خواب ندارم بخدا! حالا این وسط از من می خوای بیام تو یه جلسه خسته کننده؟

هی میای می پرسی چرا اینقدر ساکتی؟ چرا لبخند نمی زنی؟ چرا غذا نمی خوری؟ لاغر شدی... یعنی نمی دونی؟!!!

همکار جان آمریکایی که تا دیروز من با ایرانی های ایران بنظرت متفاوت بودم!!! و برات عجیب بود که بعنوان یه زن چه اعتماد به نفسی دارم! چی شده؟ حالا هر روز با اون لپ های قرمزت میای بالاسر من و از شجاعت مردم ایران می گی! حالا می گی منو باور داری!

آقای رییس نروژی! بی خیال! نمی خوام کراوات سبز بزنی!

همکار جان آمریکایی پیرهن سبز نپوش! چیه؟ مد شده؟ جوگیر شدین همتون؟

خانم منشی! اشک تو چشات جمع نشه! لازم نیست چپ و راست احوالم رو بپرسی!

ولم کنین. می خوام تو خودم باشم! من سیاهم.

سیاه بپوشین... سیاه. عین من.

رنگ من سیاهه... حالا حالاها سیاهه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:56  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

تحلیل غیر علمی!

وبلاگ دوستی رو می خوندم که به رای ندادنش افتخار کرده. و خلاصه گفته کلا کسانی که رای دادن واقعا حکومت رو خوشحال کردن و تثبیتشون کردن.

می خوام بگم اصلا تو که اینهمه مخالفی با اینا پس ایران چی کار میکنی؟ تویی که میگی تحصیلکرده ای ... هم خودت و هم شوهرت پس چطور ایران موندی؟ اگه اینهمه مخالفی چطور موندی و بچه دار هم شدی؟!!  تو که عاقلی و فکر می کنی تو اون کشور باید رای رو تحریم کرد چطور یه بچه رو به این جامعه وارد کردی؟ این عقله؟ چطور تو روی بچه ات می خوای نگاه کنی وقتی بگه چرا تو این کشوری که نه مردم عاقلی داره و نه به درد زندگی می خوره و نه حالا حالاها عوض بشو هست آوردیش؟ تویی که خودت رو درین حد می بینی که همه چی رو پیش بینی می کنی و اینهمه هم بدبینی چطور تو ایران موندی و این شرایط رو تحمل میکنی؟؟!!! آخه عجیب نیست؟!!

بعد چرا هی می خوای ثابت کنی چون فلانی به احمدی نژاد رای داده و اون دختره که تو رستوران می خواسته به موسوی رای بده بی سواد بوده پس نتیجه می گیریم حقتونه اینطوری بشه و نباید رای میدادین!

خوب منم رای ندادم! اما دهی رو می شناسم که اطراف همدانه و بعضا بخاطر نامه هایی که بعضی هاشون به رییس جمهور نوشتن بهشون ۲۰۰۰۰ تومان تراول چک دادن! اما خوب همین ها چون بزرگ دهشون از یکی دیگه حمایت کرده بود به رییس جمهور فعلی رای ندادن و به یکی دیگه رای دادن. احتمالا می خواستن به رییس جمهور رای بدنا! اما بزرگشون چیز دیگه ای گفت برای همین دیگه بی حیال شدن! خوب اینکه چیزی رو ثابت نمی کنه!

من خیلی ها رو می شناسم که دفعه قبل به رییس جمهور رای داده بودن اما اینبار به شخص دیگه ای رای دادن. خوب اینهم باز هیچی رو اثبات نمی کنه!  

منم رای ندادم. به دلایل خودم. اما الان فکر می کنم چه خوب که مردم رای دادند و نتیجه رو دیدیم و همه دنیا دیدن که مردم ایران واقعا چی می خوان.

از هفته پیش تا بحال همه آمریکایی ها نگاه متفاوتی به ملت ایران پیدا کردن. دیگه هیچکس از من نمی پرسه که اگه من دوست پسر بگیرم بابام منو می کشه. یا اصلا تو ایران ماشین هست؟!!! اتوبان دارین؟ با دست غذا می خورین؟ و تو هم تا حالا پرچم آمریکا آتیش زدی؟!! یا اینکه:"ا...تو ایرانی ای؟ اصلا به قیافه ات نمی خوره!"

آیا غیر ازینه که حداقل تو حافظه کوتاه مدت دنیا اینطور جا افتاده که اینجا همه می گن:"چه مردم شجاعی! حیف اون مردم و جوونای عاقل. مردم ایران دموکراسی رو با دل و جون می خوان. معلومه مردم ایران چقدر از ترور و وحشیگری ناراحتن. چه مقاومتی می کنن! چقدر ایران با بقیه کشورای اون منطقه متفاوته. زنان ایرانی چقدر شجاع هستند و چقدر با تمام محدودیتی که برای ایرانی ها قائل شدن اینهمه به اصول دموکراسی آگاه هستن..."

متاسفم از کشته شدن هموطنام... بنظر من واقعا رقت بار و تاسف باره که سی سی ان تمام روز شنبه و یکشنبه درگیری های ایران رو نشون داد و تیرخوردن مردم بی گناه رو. و تظاهرات مردم اینجا رو. تمام مدت گارد کشورم رو نشون داد که چطور شیشه ماشین ها رو عمدا می شکوندن و شیشه خونه ها رو می شکوندن حتی در مناطقی که اعتراضی هم نبود. چطور مردم رو بازداشت می کردن و چطور تو خونه مردم می ریختن...

کریستین امانپور که قبل از رای گیری با جوونا مصاحبه می کرد و تقریبا اکثرشون می گفتن رای می دن چون ناراضی هستن...

و اینگونه صدای مردم به همه جا رسید.

و این بود جنبش مردم. سرکوب می شه و شد... اما اثراتش دامن همونایی رو خواهد گرفت که زیر بار نمیرن و جلوی چشم همه تقلب کردن.

به عنوان یه بی طرف اگه تقلب نشده چرا از ابطال آرا می ترسن؟ چرا نمی گن با ناظر بین المللی رای گیری برگزار بشه و ثابت بشه که واقعا آقای رییس جمهور اینهمه محبوب هستن؟ این بهترین راه نیست برای اونیکه با اختلاف ۱۰ میلیونی برنده شده؟ آیا اینطوری دنیای اسلام و تمام جهان باور نمی کنه که او واقعا دوست داشتنی ست؟!!

جدا چرا سرکوب می کنن اگه واقعا برنده شدن؟

اینجا تمام تحلیلا اینه که تقلب شده و دلیل اصلیش هم همون رفتار دولت قبل و بعد از رای گیریه. نه حتی مستندات آقایان دیگر!  پس بزرگترین تهدید برای حکومت ایران خودخودشه نه رسانه های خارجی!

تحریم کردن رای دادن هیچوقت هیچ دردی رو دوا نکرده غیر اینکه بیشتر تثبیت بشن. اینا آدمای واخوده رو بیشتر دوست دارن تا آدمایی رو که سعی در بهتر کردن اوضاع دارن...

اینبار جدا از تحلیل خودشون به همه دنیا ثابت شد که ایرانیان چی می خوان. هیچوقت صدای مردم ایران تا این حد در دنیا شنیده نشده بود.

اگه من جای خانواده های کشته شدگان بودم میرفتم به دادگاه لاهه شکایت می کردم. اونوقت چه جالب می شه که رییس جمهور یه کشور رو هیچ جا راه ندن و یا هر جا غیر افغانستان بره بازداشتش کنن... یعنی حتی اگه از مرز آسمون این کشورا هم بگذره هواپیماش رو میارن پایین... مثل همون آریل شارون قاتل که تو یه دادگاه تو بلژیک محکومش کردن و وقتی می خواست سفر کنه بلژیک اخطار داده بود که اگه از آسموون اونجا رد بشه هواپیماش رو میارن پایین.

 

پ.ن: عزیزم چون خودت خواستی نظرت رو حذف کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 22:30  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

و اما ترس!

این چند روز اتفاقاتی می افته که خیلی آدمو تحت تاثیر قرار می ده.

فکر می کنم آیا اینهمه بها دادن واقعا می ارزه؟

میرم و توی اتاقم می شینم روی تختم. به عکسای خانوادگیم نگاه می کنم... پدر پدربزرگ که کنار ستارخان و باقر خان با اسلحه ایستاده... با همون ژست پدرم و نگاه پدرم...

وقتی ایران بودم خیلی به نام خانوادگیم افتخار می کردم و اینکه بالاخره نسبتی هم با سردار ملی داشتم...

به پدر پدربزرگ فکر می کنم که اعتقاد داشت ایران باید دارای سلطنت مشروطه داشته باشد... بعدها پدربزرگم ارتشی شد و به عکس او هم با اون مدال ها و لباس نظامی اش نگاه می کنم... 

یاد پدربزرگ و خاطراتش بخیر... با چه هیجانی از جنگ با پیشه وری می گفت و اینکه همان موقع همه فامیل دو دسته شدند و عده ای از ایران به آذربایجان شوروی رفتند. با چه هیجانی از رودررویی خودش و پسر عمویش در درگیری ها و گریه هر دوشون حرف میزد و اینکه دیگه هیچوقت ندیدش...

آهی می کشم... به عکس مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه و پدرم نگاه می کنم. و موهای کوتاه مادربزرگ که الان موهای خودم عین این عکسشه...

آهی می کشم و به عکس پدرم نگاه می کنم...

در زمان نوجوانی علیرغم خواست خانواده اش که خیلی غیر مذهبی بودن وارد بحث های دینی شد و حتی به حوزه علمیه رفت و تا حد لباس پوشیدن هم پیش رفت. اما یکباره کاملا منصرف شد و برگشت.

بعد تصمیم گرفت به ارتش برود و رفت و بعد تصمیم گرفت در دانشگاه ادامه تحصیل بدهد در رشته حقوق...

انقلاب شد...

من خیلی کوچک بودم. صدای تیر می اومد... حکومت نظامی بود... و

ترس

پدرم منو با خودش به خیابون برد. سربازی با همون کلاه اهنی ای که من خیلی دوست داشتم یکی ازونا داشته باشم اومد جلو و پدرم گفت:"دختر من از صدای تیراندازی شما می ترسه. فکر می کنه شما آدم می کشین."

هیچوقت یادم نمیره سرباز خم شد. با چشمای سیاه درشتش و ابروهای بهم پیوسته پرپشتش نگاهم کرد و گفت:"ما هیچکس رو نمی کشیم. این صدای تیرها مال اینه که تیر هوایی میزنیم که مخالفان نظم عمومی فرار کنن." 

خیلی توجیه نشدم. حتی تو همون بچگی! و اون ترس ماند...

خانواده من در همون ۲ درصد "نه" بودند... نه اینکه از شاه طرفداری کنن. می گفتن انقلاب چاره راه نیست. هیچ دموکراسی ای با انقلاب تولید نمی شود. اونهم انقلابی با اون همه گروههای مختلف و مخالف.

و اون آخرین باری بود که رای دادن...

بگذریم...

سال اول انقلاب کاملا به یاد دارم که حتی همسایه ها هم به مادر بزرگ و پدر بزرگم سلام نمی کردند...

اما چند وقت که گذشت یکی یکی اومدند و حلالیت طلبیدند...

به عکس پدربزرگ مادری نگاه می کنم... یادم می افته که حتی مدت کوتاهی هم زندان بود ولی خوب چون هیچی ازش نداشتن گذشت...

یاد تعطیلی دانشگاهها می افتم... یاد جنگ...

برنامه کودک داشت برنامه نخودی رو نشون می داد که صدای وحشتناکی اومد... یه هواپیمای عراقی دیوار صوتی رو شکست...

ترس...

جنگ...

یاد پسر خاله جوانم می افتم که عضو بسیج بود و یه بار با چه افتخاری تعریف می کرد که جلوی یه خلبان طاغوتی رو گرفته و عینکش رو زیر پاش خرد کرده... بعد یاد پسراش می افتم که ایران نیستن و حالا سوار ماشین اخر مدل می شن و بدنسازی می رن و لباس های خارجکی می پوشن!

یاد بحث های خانوادگی مادرم و پسر خاله های انقلابی ام هم می افتم. دو آتیشه هایی که از فساد می گفتن و الان بچه هاشون همه خارج از ایران دارن درس می خونن و زندگی می کنن. خوب عوض شدن...

یاد عیدی می افتم که بر خلاف همیشه پدربزرگ کراوات نزد. میگفت:"جوونا دارن دسته دسته کشته می شن. من شیک بپوشم؟"... و مادربزرگ که سیاه پوشید.

بعد نوجوانی خودم و بگیر و ببندها جلوی چشمم میاد... مدرسه رفتن. حجاب اجباری. ممنوعیت حتی جوراب سفید پوشیدن...

ترس...

هنوز جنگ بود. بمباران و موشک باران...

ترس...

تب کنکور و کنکور

گذشت... دوم خرداد دانشجو بودم و رای دادم. پدرم از اونجاییکه آدم لیبرالی است گفت:"من رای نمی دم. تو مسوول رای خودتی. رو احساسات رای نده. فکر کن ببین این نامزد ریاست جمهوری چی میگه که تو برات ارزشه..." 

مادرم اما مثل من رای داد و احساساتی بود.

۱۸ تیر آمد. در اداره بودم و تظاهرات دانشگاهیان رو از پنجره دفترم می دیدم...

باز صدای تیر شاید هوایی...

و باز هم ترس 

گذشت... تقریبا بقیه خانواده پدرم و پدرم از ایران خارج شدند... بغیر از عمه بزرگم.طولی نکشید که منهم از ایران خارج شدم...

با برادرم حرف میزنم. میگه: "هنوز هم هیچکس نمی دونه چی می خواد. هنوز همه فکر می کنن چی نمی خوان!"

و اینه جنبش دموکراسی ما!

از شلوغی ها می شنوم و حرص می خورم...

و می ترسم...

به عکس بچگی برادرانم نگاه می کنم. به آنانی فکر می کنم که کشته شدند. خواهری دارند آیا؟ خانواده ای؟

باز هم به عکس پدر پدربزرگم نگاه می کنم. عکسی که دفعه آخر که پدرم رو دیدم ازش گرفتم... اونهم می ترسید؟

به تفنگش نگاه می کنم... به لباس نظامی پدر بزرگ و پدرم. اونا هم می ترسیدن؟ پدرم که می دانم با اینکه خودش رو به بی خیالی زده یواشکی از ما همه چی رو دنبال می کنه... و می ترسه

کمی بخودم میام. تو آمریکا هستم...

ترس هم هست... هنوز هست. انگار جزئی از وجودم شده این ترس و استرس...

پ.ن: دوستان بلاگفایی نمی دونم چرا نمیتونم براتون کامنت بذارم... نمی دونم ایراد از کجاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:3  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

...

من رای ندادم... چرا؟ چون مناظره ها رو دیدم و بنظرم اومد هیچکدومشون هیچ مشکلی رو حل نمی کنن... ولی جالب بود که دروغ گفتن چقدر راحته!

من فقط ۲ خرداد به آقای خاتمی رای دادم و هنوز هم پشیمون نیستم.

تحلیلگر سیاسی هم نیستم و نمی خوام باشم... پس بگذریم...

فقط خدا عاقبت کشورم رو بخیر کند...

هفته پیش تصادف بدی کردم... فعلا ماشین در تعمیرگاهه و بنده با یه ماشین قرضی از بیمه روزگار می گذرونم.

هنوز به سیستم بیمه و این چیزای اینجا وارد نیستم. فرم مالیتی پرکردن هم خودش خیلی وقت می برد. برای همینه که کم پیدا شدم.

یه عالمه حرف دارم... حالم هم گرفته س مثل همه شما... دیشب هم نخوابیدم... مثل خیلی از شما...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:58  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

از نلسون ماندلا

 

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و  هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

 

 از مرغ سحر: به دل می شینه... مگه نه؟
 
پ. ن : به زودی بهمتون سر میزنم... دلم برای همه تنگ شده
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:39  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

من و بورکینافاسو

امروز سر کار یه پسره که جدید اومده نشسته بود کنارم. بعد از مدتی کمی با هم حرف زدیم...

اینهم شرح گفتگو:

او: شما اصلیتت کجاییه؟

من: ایرانی.

او:WOWWWWWWWWW!

من: شما چطور؟

او: من مال یه جاییم به اسم... به اسم... بورکینافاسو. فکر نمی کنم اسمش رو شنیده باشی...

من: نه... می دونم شرق آفریقاست... مگه نه؟

او:WOWWWWWWWWWWWWWWW! اولین آدمی تو آمریکا هستی که می بینم می دونه کشور من کجاس!

من: آخه من ایران که بودم تو مدرسه جغرافی کشورای افریقا رو هم داشتیم... یادم مونده...

...

و همه مدت تو دلم:"آخه چرا دروغ می گی به مردم! جغرافی چیه! تو که این کشور رو تو مجله گل آقا خوندی... یه مطلبی شبیه این: «معلم جغرافى از شاگرد پرسيد: احمد، كاشف بوركينافاسو كى بود؟ احمد: آقای ولایتی.» و اینم یه لینک از مطلب دیگه ای در گل آقا. " 

پ. ن: اونWOW ی اولش خیلی غلیظ بود! خدا داند چرا!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 8:45  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

مثل اینکه اینجا خاک خورده...

چند وقتی که نبودم رفته بودم پیش یکی از دوستان قدیمیم که مثل خواهرمه. کلی حرف زدیم و دلم حسابی باز شد! حالا می تونم مثل ادم زندگی کنم!

 این چند وقت اخیر داشتم به آدمایی که یه روزی دوستشون داشتم و دائم ازشون دروغ های کوچک و بزرگ شنیدم و به روی خودم نیاوردم فکر می کردم.

اونایی که در لباس دوست داشتن منو خراب کردن برای اینکه خودشون رو توجیه کنن یا خودشون حرف می برن میارن و بقیه رو محکوم می کنن! 

به اونایی که چپ و راست از این و اون به دل می گیرن و به این فکر نمی کنن که شاید چیزی تو دل خودشون هست که فکر می کنن بقیه هم همینن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:24  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

روز مادر با چند روز تاخیر!

چقدر خوبه ادم خودش برای روز مادر خودش کادو بخره...

فکر کنین اول رفتم توی قسمت جواهر فروشی... بعد فکر کردم:«واه واه... چه مادر پر توقعی!»

خلاصه دردسر ندم برای خودم کادو یک عدد شلوار جین خریدم... فسقلی روحش هم خبر نداشت!

وقتی رفتم از مدرسه بیارمش دیدم یه کارت خوشگل درست کرده که روش به انگلیسی نوشته:«Happy Mother's Day»

بعد هم بغلم کرد و گفت:«Happy mother's day»

منم ذوق کردم و ماچش کردم و فشارش دادم که جیغش در اومد... حالا از اونروز هی کارت رو از روی میز بر می داره و میاد بوسم می کنه و می گه روزت مبارک.

همه دردسر های بچه داری یه طرف، این لحظات زیبا هم یه طرف... کادوی روز مادر هم یه طرف!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:0  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

شعرى از پابلو نرودا


 

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی

   

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

 

 به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

 تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

 

 تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

ترجمه از احمد شاملو

پ.ن: من که جدی گرفتم... شما رو نمی دونم!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:34  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

مقایسه فرهنگ و تجربیات!

زمان ۸ ماه پیش   مکان: فرودگاهی در نروژ

صف کنترل پاسپورت طولانی بود. فسقلی هم خسته در حال نق زدن. بطور کاملا طبیعی همه افرادی که تو صف بودن کنار رفتن و بنده رفتم دم باجه.

پلیس بدون سوال خاصی و با لبخند در حالیکه پاسپورت من و فسقلی رو چک می کرد: سفر خوبی بود؟

من: بله.

پلیس: به خونه ات (کشورت) خوش اومدی.

و پاسپورت ها رو پس می ده.

 

زمان ۱ ماه و نیم پیش  مکان فرودگاه امام خمینی

همراه هواپیمای ما یه هواپیما از سوریه رسیده. توی صف طولانی در حالیکه فسقلی تو بغلم خوابه می ایستم. بعد از ۱۵ دقیقه که همش باید از طرفی روسریم رو بگیرم. از اونور کوله پشتی که رو دوشمه و باید فسقلی رو هم جابجا کنم چون حسابی سنگینه نوبتم می شه و میرم جلوی پنجره.  یه خانم جوون که چادر عربی سرشه و پشت سرمه با من تا دم باجه میاد و تا من بجنبم پاسپورتش رو میذاره جلوی روی افسره. من در حالیکه از تعجب نمی دونم چه عکس العملی نشون بدم نگاهش می کنم. اصلا اهمیتی به حضور من نمی ده!

من به افسر: آقا نوبت منه.

خانم جوون: تا شما پاسپورتت رو دربیاری کار من تموم می شه.

پاسپورتام که از تو هواپیما تو جیبم آماده س رو درمیارم و می ذارم جلوی پنجره.

افسر به اون خانمه: خانم نوبت ایشونه شما برین پشت خط قرمز منتظر شین.

خانمه: چه فرق می کنه همین جا وایسادم دیگه! 

و می چسبه بمن!

من: ببخشید خانم می شه برین اونورتر؟

خانمه: اوه بابا خوب.

یه قدم می ره عقب.

افسر: دختر شما سیده س؟

من: بله

افسر: پس چرا این اسم عجیب خارجی رو گذاشتین روش؟ 

من: بله؟!!!!!!!!!!!!!!! اسم فارسیه اسم یکی از کوههای استان فارسه.

افسر با لبخند و صدای شل و ول: اسم خودتون چی؟

من: اسم منم فارسیه.

خلاصه مهر زد و اومدم بیرون.

تو دلم گفتم:«می گم چرا تو مملکت خودم گاهی بیشتر احساس غربت می کردم!»

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:46  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

کافی شاپ رٍییس

خوب شمایی که ایرانین حتما اسم کافی شاپ رئیس رو شنیدین یا اونجا رفتین.

کپی برداریه از همون Starbucks. اصلا مارکش رو هم ازون تقلید کرده.

با او اونجا قرار داشتم. من طبق معمول فراپاچینو سفارش دادم. اونم اسپرسو.

و نشستیم به حرف زدن ازینور و اونور. تا این فراپاچینوی بنده رو آورد. دیدم نی ای که اورده بیشتر از نی مثل لوله س. اینقدر بزرگ بود که نمی شد ازش استفاده کرد. خوب شد حالا با یکی که رودروایسی دارم اونجا قرار نذاشته بودم.

بابا صاحب رئیس... پدرت خوب، مادرت خوب... آخه تو که اینهمه کپ زدی از استارباکس حداقل نی هاش رو هم از اونجا میاوردی.

ولی خوب چون من بودم مسلما با بدبختی و هورت کشیدن هم که بود همش رو تا تهش خوردم... خدا رو شکر برام مهم نبود تو روسریم بریزه و سر و صدای هورت کشیدنم تا اونور خیابون بره.

جدا ازین البته جای دنج و خوبی بود و اینترنت wireless هم داره. خلاصه بد جایی نیست. فقط یادتون باشه که نی مناسب همراهتون ببرین. مخصوصا اگه با یکی قرار دارین که کمی باید شسته رفته باشین!

بعد هم تا سر خیابون ما مثل اونوقتا پیاده اومدیم. روز خوبی بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:35  توسط مرغ سحر جونزیان  | 

این بار اصلا دلم نمی خواست از ایران برگردم.

دلایلش کم نیست...

بذارین اعتراف کنم. او رو دیدم. اصلا نمی تونم احساسم بهش رو ندیده بگیرم. توانش رو ندارم. دلم هم نمی خواد. چون با او بیشتر خودم هستم. مجبور نیستم خودم رو قایم کنم. تقریبا کاملا همونم که واقعا هستم. 

فکر کنم اونم مثل من فکر می کنه که:«آیا به ریسکش می ارزه؟»

فقط یه چیزی خیلی ناراحتم می کنه. اونم اینه که ازش خیلی دورم. مسافت و اینهمه زمان که بینمون فاصله افتاده ترسناکه. اگه فسقلی نبود می رفتم ایران زندگی می کردم.

خوب اینم از مرغ سحر احساساتی...

حالا بریم سراغ دید بنده از ایران. خوب هوا تمیز تر بود مسلما. برای منم که کاری تو اداراه جات دولتی نداشتم و دائم با فامیل عتیقه ام بودم، خیلی عالی بود.

از وضعیت اجتماعی هم بگم که مسلما تو عید آزادی بیشتری به مردم داده بودن. اما از روز یازدهم دوباره گشت های ارشاد سر چهار راهها بودن.

عصبانیت و استرس تو چهره و زندگی همه مردم دیده می شه.

اما یه چیز دیگه هم هست. وقتی تو کوچه مون راه می رفتم احساس امنیت می کردم و تو دلم می گفتم:«اینجا مال خودمه. خود خودم. هر کاری کنن نمی تونن ریشه شخص منو بزنن.»  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 18:57  توسط مرغ سحر جونزیان  |