این چند روز اتفاقاتی می افته که خیلی آدمو تحت تاثیر قرار می ده.
فکر می کنم آیا اینهمه بها دادن واقعا می ارزه؟
میرم و توی اتاقم می شینم روی تختم. به عکسای خانوادگیم نگاه می کنم... پدر پدربزرگ که کنار ستارخان و باقر خان با اسلحه ایستاده... با همون ژست پدرم و نگاه پدرم...
وقتی ایران بودم خیلی به نام خانوادگیم افتخار می کردم و اینکه بالاخره نسبتی هم با سردار ملی داشتم...
به پدر پدربزرگ فکر می کنم که اعتقاد داشت ایران باید دارای سلطنت مشروطه داشته باشد... بعدها پدربزرگم ارتشی شد و به عکس او هم با اون مدال ها و لباس نظامی اش نگاه می کنم...
یاد پدربزرگ و خاطراتش بخیر... با چه هیجانی از جنگ با پیشه وری می گفت و اینکه همان موقع همه فامیل دو دسته شدند و عده ای از ایران به آذربایجان شوروی رفتند. با چه هیجانی از رودررویی خودش و پسر عمویش در درگیری ها و گریه هر دوشون حرف میزد و اینکه دیگه هیچوقت ندیدش...
آهی می کشم... به عکس مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه و پدرم نگاه می کنم. و موهای کوتاه مادربزرگ که الان موهای خودم عین این عکسشه...
آهی می کشم و به عکس پدرم نگاه می کنم...
در زمان نوجوانی علیرغم خواست خانواده اش که خیلی غیر مذهبی بودن وارد بحث های دینی شد و حتی به حوزه علمیه رفت و تا حد لباس پوشیدن هم پیش رفت. اما یکباره کاملا منصرف شد و برگشت.
بعد تصمیم گرفت به ارتش برود و رفت و بعد تصمیم گرفت در دانشگاه ادامه تحصیل بدهد در رشته حقوق...
انقلاب شد...
من خیلی کوچک بودم. صدای تیر می اومد... حکومت نظامی بود... و
ترس
پدرم منو با خودش به خیابون برد. سربازی با همون کلاه اهنی ای که من خیلی دوست داشتم یکی ازونا داشته باشم اومد جلو و پدرم گفت:"دختر من از صدای تیراندازی شما می ترسه. فکر می کنه شما آدم می کشین."
هیچوقت یادم نمیره سرباز خم شد. با چشمای سیاه درشتش و ابروهای بهم پیوسته پرپشتش نگاهم کرد و گفت:"ما هیچکس رو نمی کشیم. این صدای تیرها مال اینه که تیر هوایی میزنیم که مخالفان نظم عمومی فرار کنن."
خیلی توجیه نشدم. حتی تو همون بچگی! و اون ترس ماند...
خانواده من در همون ۲ درصد "نه" بودند... نه اینکه از شاه طرفداری کنن. می گفتن انقلاب چاره راه نیست. هیچ دموکراسی ای با انقلاب تولید نمی شود. اونهم انقلابی با اون همه گروههای مختلف و مخالف.
و اون آخرین باری بود که رای دادن...
بگذریم...
سال اول انقلاب کاملا به یاد دارم که حتی همسایه ها هم به مادر بزرگ و پدر بزرگم سلام نمی کردند...
اما چند وقت که گذشت یکی یکی اومدند و حلالیت طلبیدند...
به عکس پدربزرگ مادری نگاه می کنم... یادم می افته که حتی مدت کوتاهی هم زندان بود ولی خوب چون هیچی ازش نداشتن گذشت...
یاد تعطیلی دانشگاهها می افتم... یاد جنگ...
برنامه کودک داشت برنامه نخودی رو نشون می داد که صدای وحشتناکی اومد... یه هواپیمای عراقی دیوار صوتی رو شکست...
ترس...
جنگ...
یاد پسر خاله جوانم می افتم که عضو بسیج بود و یه بار با چه افتخاری تعریف می کرد که جلوی یه خلبان طاغوتی رو گرفته و عینکش رو زیر پاش خرد کرده... بعد یاد پسراش می افتم که ایران نیستن و حالا سوار ماشین اخر مدل می شن و بدنسازی می رن و لباس های خارجکی می پوشن!
یاد بحث های خانوادگی مادرم و پسر خاله های انقلابی ام هم می افتم. دو آتیشه هایی که از فساد می گفتن و الان بچه هاشون همه خارج از ایران دارن درس می خونن و زندگی می کنن. خوب عوض شدن...
یاد عیدی می افتم که بر خلاف همیشه پدربزرگ کراوات نزد. میگفت:"جوونا دارن دسته دسته کشته می شن. من شیک بپوشم؟"... و مادربزرگ که سیاه پوشید.
بعد نوجوانی خودم و بگیر و ببندها جلوی چشمم میاد... مدرسه رفتن. حجاب اجباری. ممنوعیت حتی جوراب سفید پوشیدن...
ترس...
هنوز جنگ بود. بمباران و موشک باران...
ترس...
تب کنکور و کنکور
گذشت... دوم خرداد دانشجو بودم و رای دادم. پدرم از اونجاییکه آدم لیبرالی است گفت:"من رای نمی دم. تو مسوول رای خودتی. رو احساسات رای نده. فکر کن ببین این نامزد ریاست جمهوری چی میگه که تو برات ارزشه..."
مادرم اما مثل من رای داد و احساساتی بود.
۱۸ تیر آمد. در اداره بودم و تظاهرات دانشگاهیان رو از پنجره دفترم می دیدم...
باز صدای تیر شاید هوایی...
و باز هم ترس
گذشت... تقریبا بقیه خانواده پدرم و پدرم از ایران خارج شدند... بغیر از عمه بزرگم.طولی نکشید که منهم از ایران خارج شدم...
با برادرم حرف میزنم. میگه: "هنوز هم هیچکس نمی دونه چی می خواد. هنوز همه فکر می کنن چی نمی خوان!"
و اینه جنبش دموکراسی ما!
از شلوغی ها می شنوم و حرص می خورم...
و می ترسم...
به عکس بچگی برادرانم نگاه می کنم. به آنانی فکر می کنم که کشته شدند. خواهری دارند آیا؟ خانواده ای؟
باز هم به عکس پدر پدربزرگم نگاه می کنم. عکسی که دفعه آخر که پدرم رو دیدم ازش گرفتم... اونهم می ترسید؟
به تفنگش نگاه می کنم... به لباس نظامی پدر بزرگ و پدرم. اونا هم می ترسیدن؟ پدرم که می دانم با اینکه خودش رو به بی خیالی زده یواشکی از ما همه چی رو دنبال می کنه... و می ترسه
کمی بخودم میام. تو آمریکا هستم...
ترس هم هست... هنوز هست. انگار جزئی از وجودم شده این ترس و استرس...
پ.ن: دوستان بلاگفایی نمی دونم چرا نمیتونم براتون کامنت بذارم... نمی دونم ایراد از کجاست